و باد
مرا از خاطره ی باغ
جارو کرد
نمی شود خندید و وانمود کرد هیچ اتفاقی نیفتاده وقتی آدمم که تف به ذات آدمیت گه کشیده که فقط به درد همان چند سیر حلوای میت می خورد و قبرستان و وسلام و علی عباد الله الصالحین، السلام علیکم و رحمه الله و برکاته. بخندی که عرضه نداری حتی خودت را خلاص کنی بدبخت. آویزان همین زندگی مانده ام که آویزان تو مانده. خاک بر سرم بکنند که برفهای یخچال علم کوه آب شد و من ماندم و یک بطری ویسکی خالی و تو که می خندی که بیچاره مردن توی کار تو نیست. ادای مرده ها که می توانم در بیاورم. گریم می کنم خودم را شکل دزدمونا و می نشینم که یک اوتلوی خری پیدا شود به رمانتیک ترین و احمقانه ترین شکل ممکن چوب بکند توی ماتحتم. فقط بی زحمت آن دو خط بالا را بدهید بنویسند روی سنگ مزارم که بعد بدهیم کامیون از روش رد بشود که بعد بشود باهاش مظلوم نمایی کرد. تف به قبر پدر همه تان که کله ی همه ی سگ های دنیا دارد توی دیگ من قل میزند.