قند دهم بود و هیچ جوری توی استکان چای حل نمی شد. حواسم به حرفهایشان نبود ولی همینطور کلمه ها می رفت توی گوشم و توی سرم می چرخید و به هزار تا حرف و خاطره ی دیگر گیر میکرد و آخر سر هم هنوز خیال آمدن به بیرون را نداشت که دومی می آمد می خورد بهش. حرف زن گرفتن عزیز بود و من اصلا نمی دانستم چرا مامان و زن عمو رفته اند سر داستان چال کردن الیاس که آن سال زمستان که زمین امامزاده یخ زده بود و وسط کار هم توی قبر سنگ در آمده و بود و توی آن سرما یک قبر دیگر برای الیاس خدا بیامرز کندندو آخر های زمستان هم پسر های الیاس توی همان چاله یک چنار کاشتند. سال زیادی نگذشته بود ولی چنار انگار خوب از کود انسانی تن الیاس بخت برگشته جان گرفته بود و قد کشیده بودو عید به عید می شد راحت زیرش سفره انداخت و هیچ وقت معلومم نشد چرا قبرستانهای ما اصلا شبیه خاکستان ها و گورستان های بقیه نیست. بس که گل و بته همه جایش کاشته اند . بالاسر پسر جوانمرگ عمه صدیقه گل خرزهره صورتی کاشته اند و نمونه سفیدش را هم سر قبر احسان بچه قنداقی عمو محمد که سر هیچی مرد. سر خاک بابا بزرگ مادری مامان هم چناری کاشته اند که شده نشانه ی همه ی فک و فامیلهای مامان که باید حتما روی نشان خانوادگی در دور همان چنار که سال پنجاه و نه کاشته اند دفن بشوند. همه جا رابه راه درخت و گل و بوته کاشته اند و سر قبر مهاجرها و جوگی ها هم که کسی چیزی نکاشته آنقدر علف و گل خودرو در آمده که متولی امامزاده با داس می افتد به جانشان و پشته پشته می فروشد به دامداری پشت امازاده. حالا اینها همه آمده بودند و نشسته بودند وسط بساط عروسی عزیز. هنوز مادر و زن عمو داشتند قند می شکستند و من هم پیگیر قنددهم بودم که حل نمی شد. عزیز هم داشت پی عروسش وسط قبرها می دوید که ریشه های چنار پیچید دور پایشان و افتادند زیر تیغه قند ریز کنی زن عمو و از وسط چهار تکه شدند. عروسی به هم خورد.
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در هوای دیگری هستم ..................
آقای رادان . خطاب من به شماست . بترسید از خداوند . به قول مولا علی می ترسانمتان از روز قیامت و از پل صراط و این چیزها که می دانم به آن اعتقاد دارید.
آقای رادان!
می دانید روزی چند تا بنز و ون از در پارکینگ ها بیرون می آیند و روزی چقدر بنزین و ساعت کار مفید کارمندانتان توی این شهر دود زده حرام امثال من می شود ؟
آقای رادان ! تو را به خدا بس کنید . من خودم با پای خودم می آیم وزرا . هر چند روز که می خواهید هم در آن سلول در آهنی با موکت خاکستری خواهم ماند ولی محض رضای خداوند که جز او الان از دست کسی کاری ساخته نیست به حرف من گوش کنید .
آقای رادان فساد و معضل اجتماعی در چند قدمی این بنز ها و ون ها در حال شکل گرفتن است . چشم هایتان که خدای نکرده طوری نشده اند ؟ می دانید تعرض جنسی در ۱۰ سالگی یعنی چه ؟ می دانید همین کودکان دستفروش خیابانی در معرض چه مخاطرات جنسی هستند ؟ می دانید هپاتیت یعنی چه ؟ ایدز یعنی چه ؟ محض رضای خدا می دانید تجاوز جنسی که منجر به یکی شدن مجرای مقعد و واژن شود یعنی چه ؟ میدانید عموم پسربچه هایی که مورد تعرض قرار می گیرند در آینده خود دست به چنین اعمالی می زنند ؟
نوشتن این سطور آسان نیست .
من می توانم بدون کمک شما حساب راننده ای را که برایم بوق زده کف دستش بگذارم ولی کودک تازه بالغی که موقع گرفتن بقیه پول پستان کوچکش مشت می شود توی هیاهوی چهارراه منتظر کمک پلیس است .
به دادش برسید.
اگر جرات دارید در جای خالی گزینه صحیح را قرار دهید :
ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل ........ گمراه
۱- دانشجویان خط امام سال ۵۸
۲- دانشجو نماهای تیر ماه ۷۸
۳- عروجعلی ریش تراش دزد بی شعور
۴- ملت شریف عراق
چه جای نسبتا بدی
جسارتا
جناب اره
گیر کرده اید .
آخ !
حالا که رای نمیدیم میشه دو تا کار کرد:
۱- می خواین همه با هم جمع شیم نفرین کنیم دار و دسته ی آدم بدا رو تا خدا سنگشون کنه ؟ الهی جز جیگر بزنین به حق فاطمه زهرا ...
۲- بریم امامزاده صالح نذر چراغ و نمک کنیم معجزه بشه یِیهو ایران بشه سوئد.
