تبليغاتX
تا اطلاع ثانوی تعطیل است

تا اطلاع ثانوی تعطیل است

اراجیف باهار نارنج

 

می شه لطفا بلند بشید برید توی خیابون ببینید بی تفاوتی و تحریم خرکی انتخابات قبلی چه  بلایی به سر مملکت آورده ؟ 

 آقای رئیس جمهور نه جوکه نه کاریکاتور ، دانشجوهای شکنجه شده ، جنازه ی دفن شده ، زنهای کتک خورده تو خیابون ، اینا فقط کلمه نیست . اینا تصویریه از مملکت ما .

 برید رای بدید . حتی شده به کروبی رای بدید . لااقل میشه با اینا یه کاری کرد .

جون همه ی بچه هایی که الان به جای من و تو دارن شکنجه میشن لطف کنین رای بدین .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:23  توسط باهار بی نارنج  | 

 

باران

 عمود بر چشمهای تو

می بارد

مرد یکشنبه

 

دوباره سرشارم از شعر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:31  توسط باهار بی نارنج  | 

 

کم نیاوردم
کوتاه آمدم

...

پل ها و پله ها
محمود تقوی تکیار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:19  توسط باهار بی نارنج  | 


باد
بوی پیراهن یوسف را تاب نیاورد
ایستاد

یعقوب نابینا

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 21:57  توسط باهار بی نارنج  | 

 

می آیم وسط کوچه می ایستم .

همانجا که جای چرخ موتور عمو علی روی سیمان  جلوی در خانه تان مانده است . کنار همان تاریخ پنج پنج شست و نه ، با یک غلط املایی.

 من تنها ایستاده ام.

 وسط همان کوچه که عروسی مریم دختر زهرا خانم ، همان که  شوهراولش رفته بود زیر ماشین را گرفتیم و کوچه ی بن بست را فرش کردیم و شد عین محرم سال بعدش که عمو علی و تو و حاج بابا به تن همه ی چنارهای کوچه پارچه ی سیاه بستید .

 ایستاده ام وسط همان کوچه و منتظرم که باز تو بیایی و حاج بابا کلاه پشم شترش را روی سرش جابه جا کند و تو تند کنی و پیچ خیابان جلوی دبیرستان ما را هی رکاب بزنی و برسی به سر پایینی ته خیایان شهید نادری و رکاب را ول کنی و چرخ همینطور برای خودش برود و برود و برود و من بترسم که نخوری به دیوار مغاز هی آمیرزای بداخلاق و او فحش نکشد به همه ی رفته و نرفته ی مان .

می آیم وسط همین کوچه و هوا را که پر شده از بوی سیمان و آهک به ولع می دهم توی ریه هام که با عطر یاس خانه ی مریم توی هم بلولد و برود آن ته ته دلم و هوس کنم که بیایی و یاسها را بریزیم توی جانماز حاج بابا و خنده های مان بپیچد توی بن بست سوم خیابان شهید نادری که قبلن اسمش خیابان نادر شاه بود  گمانم . خودم را می بینم که زن عمو علی از گو شه سینی حنای دختر زهرا خانم یه تیکه حنا گذاشته کف دستم و من دویده ام وسط کوچه و ندیده ام که شلنگ آب افتاده آن وسط و با سر می روم روی زمین و حنا و خون کف دستهام به هم قاطی می خورد و رنگش یک ماه می ماند و تا امسال عید هم که آمده ام اینجا ببینم خانه را چند فروخته ای به بچه های عمو علی ، ردش مانده است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 20:43  توسط باهار بی نارنج  |