نیستم
چیزی میان دستهات جابه جا می شود
یک روح مضطرب
رد چشمه ای را می گیرد و می رود
روی سیبک گلوت
اندازه ی بغض آدمیزاد را اندازه کند
اراجیف باهار نارنج
لیلا
نیستم
سالهاست
مرده ای
به دَرَک
حال ما خوب است
اما تو باور مکن
دو پای کوچکم شکست توی شهرتان
می روم شمال
کنار بوته ی تمشک
پرنده می شوم
نکته ی انحرافی : نسترن جات خالی !
خواهر
بیا چکمه های ساق بلند چرممان را بپوشیم
ما
به اندازه ی چکمه های نظامی خطر ناک شده ایم
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پشت هر پنجره
یک عقرب سیاه
به عقربک ساعت آویزان مانده
در خیابان
زن
زیر چادرسیاه ابرهای زمستانی
قد می کشید
من تماشا بودم
ابر در کوچه
زیر چرخ دوچرخه ای له شد .
زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست
پيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس کنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزين
گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست
عاشقي را که چنين باده شبگير دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو اي زاهد و بر دردکشان خرده مگير
که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست