
زیاده عرضی نیست ...
باهار نارنج
بارون ؟ بارون ؟ بارون ؟
چت شده پاییز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تخت دونفره
قاب عکسی بود
بی حضور لبخند تو
میان زمستان ملحفه ها
سودای ترا بهانه ای بس باشد
مدهوش ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیر جفا ؟
ما را سر تازیانه ای بس باشد
خارجی - ۱۳۵۶ - میدان ۲۴ اسفند
نزن برادر گلوله درد دارد . گلوله می دراند . گلوله می کشد . رحم کن به این شلال موی خرمایی که افتاده روی پیشانیم . رحم کن به چشم انتظاری مادرم . بزنی قاب می شوم می روم روی تاقچه ... مادر پیر می شود .
بنگ بنگ بنگ
خارجی - ۱۳۷۸- دانشگاه تهران
نزن برادر . گلوله درد دارد . گلوله می کشد . تن حرمت دارد .جان حرمت دارد .
فاصله ی بالکن تا کف زمین سیمانی خیلی زیاد است .
بنگ بنگ بنگ
خارجی - همینجا - همین نزدیکی
می زنم برادر . تا بدانی گلوله درد دارد . تا قاب بشوی بروی روی تاقچه خانه مادرت . تا همه فامیلت سهمیه بگیرند بروند توی همان دانشگاهی که توش مرا کشتی . می زنم برادر . می بینی گلوله درد دارد .
می شه وقتی میای اینجا همه ی سیگارای منو نکشی ؟
![]()
خوب نیستم ...
پیداست !
تحمل می کنم
حضور ناگزیر سرم را
روی شانه ها
ما که هستیم انگار نیستیم و در جایی میان همیشه و هنوز گیر کرده ایم
سفر به خیر آقای امین پور 
تنها شعر
ـ به جای یک بخاری گازی
یا اندام پرشکوه مردانه ی تو
در حضور همیشگی زمستان در خانه ـ
مرا گرم می کند .
این یک ماهه داشتم به اصرار عزیزی داستان ها و شعر های این چند ساله را سر و سامان می دادم . یک داستان هم توی ماندگار شماره مهر در آوردم . هر چند از چاپ آن در داخل ایران نا امیدم . شعر هام را یا می گویند اروتیک است یا کفر و نمیدانم این آقایان ناشر ها چه برادر خواندگی با قسمت سانسور ارشاد دارند که بیشتر از آنها حرص می زنند برای تکه پاره کردن شعر ها . انگار دلشان نمی آید گناه را گردن سانسور چی جماعت بیندازند . می خواهند این امر بین خودشان و شاعر به تساوی قسمت شود .
سکوت هیچ چیزی ندارد . دلتنگی دارد . همه ی آن چیزی را دارد که نداشتن دارد . نداری . نیست . که جایی توی خانه های دیگر هست - صدای جیغ کودکی که عروسکش را دایی نوجوانش از دستش گرفته و سر لج افتاده با چشمهای بسته فقط جیغ می زند- اینجا توی خانه ی من سکوت هست . و همه ی آدمها توی آلبوم خوابیده اند . سکوت مهمانی این خانه را برای همه دلپذیر کرده . آیند و روند زوجهای نیمه عاشق و تخت خواب من که نوش جانشان . گوارای وجودشان . رفیق ! هیچ کس اینجا نیست . همه سرشان را کرده اند زیر پتوی خودشان . بهار پنجره را باز می کند بوی پاییز شره می کند روی لبه ی شومینه و قاب عکسهای خیس جا می مانند وسط رودخانه ی همان دهی که اسمش هم یادم نیست .
داستان خوبی می شود حکایت تنهایی و سکوت . سیگاری که سر بالا نگه میداری که ذره دره اش تو را ببرد به هوا به آسمان همین تهران کوفت گرفته . جایی تو هم توی همین شهر داری خودت را می فرستی وسط آسمان که ستاره هایش .. مرده شور ستاره هایش را ببرد....
مبایل خاموش
دوشاخه تلفن کشیده
بهار پرتاب شده وسط وسط وسط وسط آسمان
