تبليغاتX
تا اطلاع ثانوی تعطیل است

تا اطلاع ثانوی تعطیل است

اراجیف باهار نارنج

 

مرد دست زنش را می گیرد مینشاندش لب تخت.
به زنش می گوید: نگاه کن !
زن می گوید : اینجا که چیزی نیست .
 مرد می گوید : همین دیگه ! چرا توی دلم هیچی بند نمی شه ؟
زن دست می کشد روی شکمش  : میپیچه . بدجور .
مرد حواسش نیست : یعنی هیچکس نمیدونه چرا ؟ بالاخره باید یه جوابی داشته باشه .
زن دلش لواشک می خواهد : ماهی دیدی توی دلت بچرخه ؟ هم حال میکنی هم حالت به هم می خوره .
مرد می گوید : نکنه دل من هم جایی سر خورده ؟
زن به بهارخواب خانه ی پدرش فکر می کند :  فکر می کنی اونشب کسی ما رو دید ؟ همش فکر میکنم یه نفر داشت ما رو زیر پشه بند دید می زد . ( اصلا منتظر جواب مرد نیست ) نباید چراغ رو روشن میگذاشتیم .
مرد یک لحظه می اندیشد که اگر تاریک بود که نمیتوانست هیچ سایه ای را روی تن زن ببیند و اصلا هوس زن به سرش نمی زد . یعنی بچه دار شده بودند به خاطر روشن بودن یک چراغ ؟( بر میگردد سر موضوع خودش): اصلا به این موضوع فکر کردی که چرا مردا هرزه تر از زنها هستن ؟فقط از این هرزگی ردی به جا نمیزارن .
زن پستانهاش را توی سینه بند جابه جا می کند و یقه اش را میکشد بالا : چی ؟
مرد : تو حواست به من نیست ؟

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 13:11  توسط باهار بی نارنج  | 

 

عشق نبود یک جور چسبیدگی یک آدم بود به یک آدم . این که می گویند عشق اسمی بود که توی ادبیات گذاشته بودند روی این رابطه .  زندگی که ادبیات نیست . یک چیز درهم و برهمیست از خوردن و خوابیدن و شاشیدن و ریدن به هیکل آدمهایی که هی می آیند میکوبند توسرت که آدمی را آدمیت لازم نکرده داشته باشد . بنشین توی یکی از همین دکانهایی که پول یک آدم را می گذرند روی جان یک آدم دیگر و شیره ی زندگیت را می کنند توی شیشه و تو با یک سیخ بال کباب شده سر می کشی بالا سلامتی یک از خودت بیچاره تر . 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 14:10  توسط باهار بی نارنج  | 

 

شنبه تمام شد . امروز یک شنبه است . فردا دو شنبه . پس فردا سه شنبه . هر روز انگار نشانی از شنبه درش هست . تنها می ماند جمعه .

پس جمعه ها را عشق است سلیطه ی پرده نشین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 10:26  توسط باهار بی نارنج  | 

 

فرصت  تمام شد .......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 20:58  توسط باهار بی نارنج  | 

 

 شنبه شاید آخرین تلاش من باشد برای جدا کردن یک طناب سیاه و  سفید از انبوه مارها ... شنبه شاید شروع دوباره باشد برای بهار نارنج . شنبه منتظر عاشقی خواهم ماند در کنج کافه ای شاید ... پشت مه دود سیگار ... 

خدا !

شوخی ندارم با تو ... این آخرین فرصتیست که به تو می دهم ...
شنبه اگر آمد که آمد ... اگر نیامد  بیا این چند تکه اثاثی هم که مانده اینجا بردار و گورت را برای همیشه گم کن .

 آنچنان پنبه ات را خواهم زد که شیطان بیاید پادرمیانی کند این وسط .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 20:59  توسط باهار بی نارنج  | 

 

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:58  توسط باهار بی نارنج  | 

 

بعضی چیزا قشنگتر از اونیه که واقعیت داشته باشه ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16:49  توسط باهار بی نارنج  | 

 

 

در فکر تو بودم که یکی حلقه به در زد ........

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 10:8  توسط باهار بی نارنج  | 

 

تو وقف خراباتی

دخلت می و خرجت می .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:17  توسط باهار بی نارنج  | 

 

برای مرگ زود بود

آغوش پیراهن تو

بوی ۱۵ سالگی می داد  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 11:43  توسط باهار بی نارنج  | 

 

تيري كه از كمان ارادت معشوق رود ، چون قبله توئي ، تو آمد، گو خواه تير جفا باش و خواه تير وفا . . .  از اينجا بود كه ابليس ـ لعنته الله عليه ـ لعنت خدا را پذيرفت،چون اين لعنت خواست خدا بود.

سوانح - احمد غزالی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 10:16  توسط باهار بی نارنج  | 

 

شاعری
آویزان هر ضریح
زائر هر معبد
برای بودن یک زن
با خدا چانه میزند

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 10:2  توسط باهار بی نارنج  | 

 

شعر می شوی ؟ 
گناه سرودنت را خودم به گردن می گیرم

لیمو می شوی ؟
بوت کنم
 ناخن بکشم روی پوستت
پر کنی حجم اتاق را

سوار دود سیگارت
روی سقف پهن می شوم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:5  توسط باهار بی نارنج  | 

 

من آن توام

مرا به خود باز مده

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:7  توسط باهار بی نارنج  | 

 

خدا باد را آفرید 

به نیت پریشانی موهات

 

معذرت میخوام از همه اگه یه حس غمگینو آوردم تو اینجا و نوشتم . من الان خوبم ... خوب خوب
... همه چی هم خوبه ....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:12  توسط باهار بی نارنج  | 

مامی

اگه بودی امسال سه ساله میشدی . خودم برات یه کیک کوچولو می پختم و شمعاشو فوت میکردیم . شیرینکم . اگه بودی الان مامی تنها نبود .... اگه بودی الان مامی بغلت می کرد . مامی رو دوست نداشتی که رفتی ؟ مثل بابات ؟ میدونی بابات الان یه جای دیگست ؟ بغل یکی دیگه ؟ میدونی مامی مونده و گربه هاش ؟ می دونی چقدر تشنه ی اون دستای کوچولوتم ... تشنه ی جوراب پات کردن و ماچ کردنت . تشنه ی مامی گفتنت ... اگه بودی و اگه می موندی برام الان من به جای اینکه اینجا اشکامو پاک کنم و تق تق بزنم رو دگمه های کیبورد انگشتمو می ذاشتم  کف دست کوچولوی تو میخوندم ....لی لی لی لی حوضک

 حتی انقدر تو شکمم بزرگ نشده بودی که حست کنم ... که مثل ماهی بچرخی و مامی  دلش ضعف بره برا زاییدنت ... 

دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 12:57  توسط باهار بی نارنج  | 

 

صدات که می کنم
می مانی میان یک معجزه و انکار
میان خدا و یک شاعر

باد می آید
مسح میکند ساق پات را

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 19:3  توسط باهار بی نارنج  | 

گوشه ی دلت را نذر من کنی
به تمام آرزوهات می رسم

 

نشان کرده من شوی
ناف زمین را به نام تو می برم

 

خدا این وسط چه کاره است
جان  من به نفس تو بند شده

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:4  توسط باهار بی نارنج  |