مرد دست زنش را می گیرد مینشاندش لب تخت.
به زنش می گوید: نگاه کن !
زن می گوید : اینجا که چیزی نیست .
مرد می گوید : همین دیگه ! چرا توی دلم هیچی بند نمی شه ؟
زن دست می کشد روی شکمش : میپیچه . بدجور .
مرد حواسش نیست : یعنی هیچکس نمیدونه چرا ؟ بالاخره باید یه جوابی داشته باشه .
زن دلش لواشک می خواهد : ماهی دیدی توی دلت بچرخه ؟ هم حال میکنی هم حالت به هم می خوره .
مرد می گوید : نکنه دل من هم جایی سر خورده ؟
زن به بهارخواب خانه ی پدرش فکر می کند : فکر می کنی اونشب کسی ما رو دید ؟ همش فکر میکنم یه نفر داشت ما رو زیر پشه بند دید می زد . ( اصلا منتظر جواب مرد نیست ) نباید چراغ رو روشن میگذاشتیم .
مرد یک لحظه می اندیشد که اگر تاریک بود که نمیتوانست هیچ سایه ای را روی تن زن ببیند و اصلا هوس زن به سرش نمی زد . یعنی بچه دار شده بودند به خاطر روشن بودن یک چراغ ؟( بر میگردد سر موضوع خودش): اصلا به این موضوع فکر کردی که چرا مردا هرزه تر از زنها هستن ؟فقط از این هرزگی ردی به جا نمیزارن .
زن پستانهاش را توی سینه بند جابه جا می کند و یقه اش را میکشد بالا : چی ؟
مرد : تو حواست به من نیست ؟
ادامه دارد ...
