در شک
بین بوسه سوم و چهارم
از نو قامت می بندم
خدا
به مذهب تو در آمده
تو نخوانی
شعرهای من حرام می شود
۱۲/۹/۸۵
تهران
اراجیف باهار نارنج
در شک
بین بوسه سوم و چهارم
از نو قامت می بندم
خدا
به مذهب تو در آمده
تو نخوانی
شعرهای من حرام می شود
۱۲/۹/۸۵
تهران
صدات که می کنم چیزی میان خاطره هام جا به جا می شود . بعد می مانم الان چه وقتیست ؟ تو را دیده ام ؟ یا هنوز مانده به آن بعد از ظهر جادویی ؟ حتی به این فکر می کنم که شاید الان وقتی است که تو رفته ای ! سرم را میکوبم به دیوار . از اینجا به بعدش را من نمیدانم پرستار چه میکند ولی همه چیز بر می گردد سر جای اولش . یعنی من بر می گردم روی تخت و می خوابم . همان جای اول .
خدا را چه دیدی ؟ شاید هم خوب شد . اول که این طور نبود . یعنی وقتی دنیا آمد سالم بود . تا دبیرستان هم خوب بود . یعنی خوب خوب که نه ولی اینجور هم نبود . آرام بود . سرش به کار خودش بود . چه میگویند ؟ آها ! بی آزار بود . بعد کم کم نمیدانم چی شد که بند نمی شد توی خودش . دائم مثل مرغ سرکنده بود . خدا لعنت کند باعث و بانیش را .
گور پدر دل صاب مرده ی من برو حال کن .... خوش باش ... بهار کیلو چند ؟ .......بهار داره دنبال یه قبر میگرده خودشو پرت کنه توش یه مسلمون هم پیدا شه دو تا بیل برا رضای خدا بریزه روش ..... برو حوصلتو ندارم .... بهار گم شده تو پول آب و برق و گاز و تلفن و اجاره خونه و کوفت و زهرمار و بیمه و دوا درمون .... کتاب ؟ شعر ؟ سینما / دلت خوشه ها ...... تمام تفریحات سالم و ناسالم شده دو تا پیک و یه وینستون و یه خانه هنرمندان که از سر عادت مونده همینجوری .... تنها ....
میخوام تو نباشی..... دنیا هم نباشه ... اصلا مردی نباشه .... مرده شور همتون رو ببرن که سر و ته یه کرباسن و منم به حق فاطمه رو تخته بشورن همین روزا که انقدر ابله نباشم و .....
کی ماشین حساب اضافه داره بده من ؟ میخوام ببینم تو این زندگی سگی من کی دو دو تا چهار تا بوده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۱- از شکنجه میترسم در حد مرگ ... حتی کابوسم هم اینه که دارن ناخنهام را انبر میکشن و با تیغ خط می اندازن رو تنم !!!!!!
۲- از مرگ ناگهانی میترسم ... طوری قبلش فرصت نداشته باشم چند نفری را با خودم در سفر آخرت همراه کنم یا کتابهام رو و پسورد وبلاگ رو بدم به داداشی و لنزی که از دانشگاه دزدیدم پس بدم و همه چیزایی رو که بعدا ممکنه به خاطره ی نیکی که قراره از خودم به جا بزارم خدشه وارد کنه رو نیست و نابود کنم ...
۳- از هواپیما و کشتی و هر جایی که پام رو زمین سفت خدا نباشه مثل سگ میترسم ....
۴- از هیچ جانوری حتی موشهای عظیم الجثه خیابان ولی عصر هم نمیترسم . همین دیروز داشتم یکیشونو که دوقدمیم واستاده بود تماشا میکردم که یه آقای مغازه دار داد زد خانوم موووووووووووش !
۵- از موتورسوارها متنفرم و میترسم و تا حالا برا هیچ موتورسوار تصادف کرده ای دلم نسوخته ......شما هم اگه تو کاشان درس خونده بودین و مجبور بودین صلاه ظهر از کوچه های خلوت بگذرین میفهمیدین اومدن یه موتور سوار از پشت و باقی قضایا یعنی چی .... الهی با مخ برن رو آسفالت ..... ( این تنها موردیه که برای کسی آرزوی مرگ کردم وگرنه حتی با اعدام صدام هم مخالف بودم )
۶- از دیدن قبض های تلفن و مبایل که زدن رو برد ساختمون چهارستون بدنم میلرزه ...
و در آخر .....................................از روح - مرده - قبرستون - تاریکی - تنهایی ..................... نمیترسم ....
من دعوت می کنم از :
دکتر حامد گمشده در بزرگراه
دکتر امید هدیه لحظه ها
دومان گویا التیام زخم هایم را گم کرده است
نسترن رها در ایام بی شوهری
حمیدرضا سلیمانی کلاغی که هیچ وقت به خانه اش نرسید
داوود دریاباری پلک سوم شب
ما که هستیم انگار نیستیم و در جایی میان همیشه و هنوز گیر کرده ایم
دیگر دیدنت هم چاره ی این دلتنگی نیست . بیشتر فرو می برد مرا میان یک حس مبهم دوگانه که هنوز دوستت دارم یا همه ی اینها خوابیست که میان بیداری دارم توش دست و پا می زنم که بیدار شوم و نمی شوم و هی که می خوابم هر صبح دوباره درگیر ادامه اش می شوم . مثل کابوسی که هی تکرار می شود و می ترسی بخوابی بس که وحشت داری از تکرار صحنه ها ....
نمی دانی این کیست که در کنار تو معنی می شود . دور هستی به اندازه ی سر و ته نقشه ی جغرافیا از قلب مردی که کنار تو نشسته و می گوید : بهار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیگر بهاری در کار نیست . هر چه هست تکرار بی معنی زمستان است توی تقویم که هی ورق میزنی و باز هم مانده ای توی بعد از ظهر لعنت شده ی دی ماه ... تمام نمی شود این برف و این روزهای سرد . یخ کرده ام آنچنان که برای آب شدنش فرو شدن به قعر جهنم هم افاقه نمی کند ......
انقدر دلتنگ تو هستم که انگار مرده ای ...............
shout up bahar

برای آگاهی از آدرس نویسنده وبلاگ
با اطلاعات بهشت زهرا
تماس حاصل فرمایید...........
تمام زنانگیم را جمع می کنم و با اندک شرافت باقیمانده در وجودم و ته مانده های گستاخی نوجوانی تف میکنم توی صورتت
صدات که می کنم چیزی میان خاطره هام جا به جا می شود . بعد می مانم الان چه وقتیست ؟ تو را دیده ام ؟ یا هنوز مانده به آن 9 صبح جادویی ؟ حتی به این فکر می کنم که شاید الان وقتی است که تو رفته ای ! هیچ کدامش نهار نخوردیم . نه صبح اولی که هم را دیدیم توی پالیزی نه ظهر آخری که پیاده شدم توی میدان فاطمی . و بعد از هر دوتای آنها تو ماندی کنار خیابان .... و نمیرفتی ... مثل حالا که نمیروی .... چند بار با هم ناهار خوردیم ؟ یادم نیست ولی نایب هم رفتیم و صورتحسابی که هیچ وقت معلومم نشد چهل و چند هزار تومان شد .... مثل باقی چیزها که همه شان شدند علامت سوال و چسبیدند به دیوار خاطره های دور و نزدیک . که تو خاطره ی دور نبودی . مال همین روزها بودی همین نزدیکیها . تو هنوز خاطره هات به ماه و سال نکشیده بود . مثل دفن کردن یک طفل چند روزه . مثل جنینی که نارس از وسط پاهای مادرش سر بخورد پایین عشقمان سقط شد .
بیزارم از هر چی ویرگول و علامت تعجب و سوال و دو نقطه نقل قول و پرانتز . حرفهای تو را چه جور باید بنویسم که لحن خدایی تو به هم نخورد . ایکاش می شد همان صدا را نشاند روی کاغذ . مثل ابریشم ، مثل کتان ، مثل مخمل . نمیدانم مکث را کجا
می کردی . صدات را که اوج می گرفت با کدام علامت نشان دهم ؟ اصلا اینها چه میفهمند تو کی بودی حتی اگر هزار صفحه از تو برایشان تعریف کنم . بدون صدای تو اصلا کار پیش نمی رود .
خبر جدیدی نیست .. هنوز ادامه ی همان قبلی ها . هنوز من همان احمقی هستم که دلم برای تو تنگ می شود . هنوز دیگران همانی هستند که بودند و هنوز تخت یک نفره مان بوی تو را می دهد و هنوز تاری از موهای تو حتما روی فرش اتاق مانده . انقدر توی این هنوز ها دست و پا می زنم که دیگر حساب همیشه و هیچ وقت و هر از گاهی از دستم در رفته . همه چی توی همان هنوز تمام می شود . انگار بعد زمان و مکان خلاصه شده توی همین هنوز . اصلا چرا یکی به تناولی نمی گفت این هیچت را بردار یک هنوز بگذار جاش ؟
.
بهار كه باشي
زندگي دست از سرت بر نمي دارد
هي بايد ضجه بزني برويد كنار
من چه كار كنم ؟
ادامه ي زندگيم از دست خدا افتاد
و هزار تكه شد
مثل ليوانهاي نشكن فرانسوي .....
بهار تمام شد
در امتداد یک خط مورب سفید
.
مرده ها ما را یادشان رفته . مادر بزرگ را اصلا میدانی چند سال است درخوابم هم نیامده ؟ تازه او که عزیز دردانه اش بودم و باباجان که اصلا جز یکی دوبار همان اوایل و حاجی بابا هم که چند بار به مناسبتهایی که میگویم بعد ... مرده ها انگار حال و احوال ما برایشان فرقی نمی کند . حالا تو هی خیرات کن و آن جعبه شیرینی را شبهای جمعه بگذار دم کارگاه . که چی بشود ؟ رشوه می دهی به مرده هات ؟ چند بار برایت نشستم از آن دنیا گفتم و تناسخ و هر چیز دیگری که از سرت بیفتد این دو پاره استخوان را هی نکشی نبری بهشت زهرا .
لعنت به این ترافیک لعنتی شب عید . مادر من ! حالا نمی شد هفته ی قبل می آمدیم یا می گذاشتی برای روز دوم و سوم این جماعت بروند چه میدانم شمال و مشهد که این اتوبان این جور پدرمان را در نیاورد ؟ دوساعت شده خودت بگو چقدر راه آمدیم ؟ دویست متر شد ؟
و عشق صدای فاصله ها
و عشق صدای فاصله
و عشق صدای
و عشق
و
....
آنقدر فاصله بود که چیزی میان ما باقی نماند ............
اینقدر دور از تو
باور نمی کنم
آن سوی جغرافیا
از حضور تو
خسته ام
در ته خاطره هام
لای لای لای
ناز تارهای تار
دستهای خسته و کیبورد دیوانه
لای لای لای
شعری که مرد
توی راه بیمارستان دولتی
راه دور
پرنده های آبستن
لای لای لای
کسی مرا بخواباند
از این بیداری وحشتناک
به تماشای باران رفتم
چترت روی سرم جا مانده بود
نه من خیس شدم
نه رویاهام را باران شست
این که من تو را دوست دارم چه ارتباطی به تو دارد ؟
گوته و بنا به روایتی از نیچه
همیشه یه نفر هست که بگه :
هی !
زندگی همچین هم قشنگ نیست !!!!!!!!!!
یادم میرود
هرچه باد توی موهات
هر چه باران
توی دستهات
یادم می رود
باران دوباره زیبا بود
یادم می رود
باد می وزد
یادم می رود
هزار بار دویدن
هزار باز خندیدن
تو مجسمه ی میدان بودی
من مسافر شهر های دور
شاد از چرخیدن
چراغهای روشن
شب شهر
چرا نمیتونم خفه خون بگیرم یه مدت ؟
دلم گرفته ای دوست
.......................... هوای گریه با من
نشان به آن نشان زیر راه پله .... نشان به آن نشان سیزده به در سال ۷۵ ... نشان به نشان روزنامه های مچاله .... پرده ی کنار زده .... نشان به آن نشان قدیمی .... هنوز یادت مانده ام .... هنوز توی خاطره هام شیشه خانه مان به ریگ ریزی صدا می کند و مادر اخم .....
نشان به آن بدنهای بیتاب ۱۵ ساله ....نشان به آن کفشهای کتانی چینی .... نشان به آن توپ چهل تکه ی دزدی ... نشان به آن همه برگ چنار توی راه دبیرستان ....
نشان به آن کوچه باریک و بوی عطر ... نشان به آن صدای سیاوش و داریوش .... نشان به ظهر تابستان و انجیر داغ .... نشان به همان نشان آشنا
دلتنگ روزهایی هستم که هیچ وقت نباید برگردند
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
من اصلا نمیخوام اینجا غیر از ادبیات چیز دیگه ای باشه . ولی الان داشتم حسب اتفاق اخبار ساعت 8 رو می دیدم . دکتر رهایی رئیس دانشگاه امیر کبیر واقعا باحاله ! جای ابراهیم نبوی رو خالی کردم کلی . این آقا درست از وسط کتاب علوم اجتماعی سوم دبستان بلند شده اومده رئیس یکی از تاپ ترین دانشگاههای ایران شده ....
انگار تو چند تا مجله مطالب موهن چاپ شده علیه اعتقادات مذهبی ما ! ایشان فرمودند که این کار دانشجو نما هاست !!!!!!!
تو دانشگاه هنر که دیوار به دیوار ایشون هستیم دانشجو نما به کسایی می گیم که مثل ما فارغ التحصیل شدن ولی هنوز برا کتابخونه و جاهای دیگه میریم دانشگاه ! برا اینکه دم در بهمون گیر ندن خودمونو چپل چپول میکنیم که شبیه این فنچ های گوگولیه وردی 83 به بعد بشیم !
حالا نمیدونم منظور آقای رئیس ما بودیم ؟ یا مشابه های ما تو اونور ! البته ایشون اضافه کردن که این یک حرکت خزنده از خارج از مرزهاست . اینکه وقتی آقای متکی با سینه سپر کرده داره میره شرم الشیخ چرا باید کسی سینه خیز بره امیرکبیر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فراموش كه مي كنم
گم مي شوم
تو هم نيستي كه دنبالم بگردي
من مي مانم و يك شهر
كه هيچ خيابانيش را نمي شناسم
فراموش كه مي كنم
تهران هم از يادم مي رود
فراموش كه مي كنم
انگار درونم خالي مي شود
هر چه خاطره
هر چه حرف
بايد پاك كنم
تهران تكه تكه محو مي شود
تو هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته ! این را مادرم میگفت و عجیب هم سر حرفش ماند برای همیشه و من فکر می کردم چه چیزهایی مرا به آدمیزاد شبیه می کند ؟
ملافه را می کشیدم رویم مادر حالی به حالی می شد . می گفت نکن این طوری . مثل مرده ها می شوی. من می خندیدم که مادر جان من بمیرم رویم ترمه می کشند نه شمد نخی ! با اخم می گفت طاقباز نخواب ....
نیستی و نبودنت شبیه هیچکدام از نبودنهای قبل نیست . انگار جای دندانیست که کشیدم . نبودنش برای چند روز عجیب است و بعد اصلا یاد آدم هم نمی آید که روزی دندانی هم بود اینجا ....
حکایت حضور تو نیست . توی بودنت سکوت چاره ی درد است . همین که می روی شروع میشود طغیان این رودخانه ....
چرا یک بار هم من نرفتم ؟ چرا همیشه بعد از تو من جا ماندم ؟ این بار شاید ماجرا جور دیگری شود ...
دارم برای ۴ روز میرم به دل یه آرامش وسیع .......
جای همگی خالی
سه پاگرد رویایی تا آپارتمان تو راه مانده . سه پاگرد جادویی . من مانده ام و سه پاگرد و ۳۳ پله ...
اینجور نگاهم نکن . مست نیستم . برای اولین بار از بودن تو مست نیستم که هیچ دیوانه ام . بردار و برو از اینجا . آوار شده ای توی همه خاطرات این ده ساله ام . دیگر طاقت ندارم تو را با خودم بکشم این ور و آن ور . گورت را گم کن . همه ی یادهام آلوده شده با حضور وسیع تو . انگار تمامی نداری . مثل علفهای باغچه که مادر حتی نفت هم ریخت رویشان چاره نشدند . بس که ریشه هاشان هرزه بود و عمیق . باز هم که هستی ؟
جمعی به جزیره ای اندر شدند ، ايشان را مکان افتاد در ديري آن را رهبانی بود گويند که چهل سال اشک بر مژه راندي که او را اردات بود بسيار بر بانویی و بانو را اکراه که نزول بر بيکران خشکسال روح رهبان نمايد .در سال چهل و يکم ، دو شب از تموز رفته بانو به خواب رهبان بيامد که برخيز وضو کن و مارا از قادر ذوالقدر بخواه . رهبان بانگ برآورد : هيهات ! که آن نعمت که از خداي بخواهم پيش آمده و تو را از تو خواهم نه از خداي باري تعالي ، که تو به راي خود آيي نه به بانگ خدای.........
من با تو هزار بار زیباترم
چند بار کجاها توی چه وقتی از روز گفتم : دوستت دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا یادم نیست ؟
چه کار کنم دست از سر زندگی سگی من برداری ؟
بودنت تنها حضور یک آدم نبود . نیرویی بود که می آمد ملحفه ها را به هم می ریخت . کتابها را جابه جا میکرد . ظرفها را از کابینت بیرون می آورد . میوه ها را می آورد وسط اتاق . بودنت به معجزه ای می مانست که مسیح میکرد . حضور یک رود بود توی بستر خشک یک کانال که کنده اند تا آب را بردارند ببرند به جایی که زمین ترک خورده از خشکسالی .
مشروب بهانه بود ، دلم هوس خودت را کرده بود . سیگار تمام شده راهی بود که تو را می کشاند به خانه ام .
تمام نمیشدی . با آن همه بوسه و شوق بلعیدن کم نمی آمد از تو . بزرگ هم میشدی . تمام خانه را میگرفتی و از پنجره پر میکشیدی بیرون و تمام این شهر لعنتی بوی تو را میگرفت و برگ میشدی به تن درخت و جوانه میزدی مثل صبح بهار .
از دیروز تا هر وقت که بتوان اینجا از همین ها می بینید . اگر بشود هر روز می نویسم .