تبليغاتX
تا اطلاع ثانوی تعطیل است

تا اطلاع ثانوی تعطیل است

اراجیف باهار نارنج

باور نميکنم خودت باشي . همينجا رو به روي پنجره سيگار مي کشيدي . جوري که بوش و دودش برود بيرون و خانه ي من بوي سيگار تو را نگيرد . مثل خودم که مي رفتي ، دوش مي گرفتم که عطرت برود و لباسها را ماشين مي انداختم . حضورت را پاک مي کردم . انگار بعد از رفتنت بيفتم به جان ميدان مين خانه را از تک تک نشانه هاي تو پاک مي کردم . موهاي کوتاه جوگندميت از روي کاناپه و رو تختي ، زير سيگاري را مي شستم و مي رفت توي کمد تا دوباره تو بيايي و خاکستر را نتکاني توي ته مانده ليوان چاي  .

سرم را تراشيده ام مي  ترسم از آينه انگار که هيولايي کمين کرده باشد سبک شدن سرم را هورت بکشد توي خودش .... سرم را تراشيده ام و مثل سگ از آينه مي ترسم .... موهام رد دستهايي را داشت .... پاک پاک شده الان .... توي آينه دستها خفه ام مي کنند .

 

نشسته ای همينجا . جوری که انگار هيچوقت نرفته ای .

چرا همه زندگیم با تو معنی می شود . اصلا این تو یعنی چه ؟ چرا سایه اش اینجور افتاده روی سر من و هیچ جوری هم نمی رود . سرسام گرفته ام از این همه حضور تو .

این دست راست لعنتی . همیشه کم می آورد . خودکار که هیچ .تایپ می کنم ، نصف بارش می افتد روی دست چپ ولی باز هم تیر می کشد و می مانم . می گفتی ضبط کن من برایت مینویسم روی کاغذ . نمی خواهم . بدم میآید از دست خط یک آدم دیگر . هنوز هم با این تایپ مشکل دارم . این که من نیستم . اصلا خودم را توی نوشته ها حس نمی کنم . سرعتش از کشیدن قلم روی کاغذ بیشتر است .  می خواهم خودم را ببینم توی همان دستخط عجیب و غریبم که الفش میرفت توی خط بالا و ر میرفت توی خط پایین . انگار کلمه منفجر می شد روی کاغذ . هر طرفش که میشد می دوید و می رفت . ولی اینجا همه ی کلمه ها شبیه همند . نشئه باشی یا خمار، باز هم نام تو را همانطور عین هم می نویسم . اصلا حسی نیست توی این لعنتی .  

 

میخواهم چیزهایی که مینویسم را بگذارم اینجا .... بیفتیم به جانش و اضافه هاش را در بیاوریم و بشود یک چیزی که با هم نوشته باشیم و من به نام خودم بروم پزش را بدهم !

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 17:19  توسط باهار بی نارنج  | 

 

 

نازك آراى تن ساقه گلى
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اى دريغا به برم می شكند...
دست ها می سايم
تا درى بگشايم
بر عبث می پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم می شكند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 13:19  توسط باهار بی نارنج  | 

 

بیزارم از ۹ صبح
از فرودگاه 
از چمدان

جای دستها
روی صدای آخرین اخطار به مسافران
مانده

بیزارم از هرچه تو را می برد
به آن سوی نقشه ی جغرافیا

نگاه کن
من همانم که دیروز
من همانم که فردا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:17  توسط باهار بی نارنج  | 

 

خدا را رها کنم
تو مرا میترسانی
خدا که باشد
من جن میشوم
می رسم به نام تو
دود میشوم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 0:43  توسط باهار بی نارنج  | 

 

تراژدی وقتیست
که روبه روی هم
ایستادهایم
و
هیچکدام
حرفی برای گفتن نداریم

بعدها
توی خاطرات مان
روی سکوت
دیالوگ می نویسیم ..........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 18:1  توسط باهار بی نارنج  | 

عشق را با تمام وجود

از یاد برده ام

خنده های تو

مرا دوباره به آن سفره ی نان و پنیر

بر نمی گرداند

عشق را

از یاد تمام یادها برده ام

تشنگی  چشمهای تو

بیهوده است

تو را از یاد برده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 17:5  توسط باهار بی نارنج  | 

 

حال من خوبست

اما

تو باور نکن !

 

(سید علی صالحی )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:55  توسط باهار بی نارنج  | 

 

برای مدتی که نمی دونم چقدر طول می کشه

...................................................................................خداحافظ همگی

پی نوشت :

حامد جان اصلا لوس نشدم . سورمه جان خودم هم میدونم دوباره بر میگردم . ولی احساس می کنم توی این شرایط تلخی که گرفتارشم توی این موج ناجوانمردانه ی سینوسی  امید و نا امیدی   شادی و غم و منی که تنهاییمو دست گرفتم و دوره افتادم بهتره که دوستان عزیزم رو درگیر تلخی و سیاهی این دختر بدی که تو وجودم داره جیغ میزنه و فحش میده نکنم . بهتر که شدم بر می گردم وقتی نارنج گل بده . اینجا هنوز زمستونه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 21:9  توسط باهار بی نارنج  | 

 

دغدغه های هراز فدای یک بوسه ات
مرا با دره ها چه کار
جذبه ی تو نیرومند تر است
که مرا
بالا میکشد

 

از آمل تا امامزاده هاشم ۱۸ ساعت طول کشید . اونایی که رفتن میدونن این فاصله ۱۰۰ کیلومتر هم نمیشه . ترافیک وحشتناک .یخ زدگی جاده  رانندگی مزخرف راننده ها  زرنگ بازی و از لاین راست رفتن  ماشینهای خاموش بدون بنزین و  ۱۸ ساعتی که نه یک پلیس دیدیم نه یک لودر و برف روب . انگار آقایان فقط تو اتوبانها میتونن با بنز ویراژ بدن و این جاده ی بدبدخت و مسافرای بدبخت تر از دایره ی استحفاظی همه این برنامه های نوروزی بیرون بود .  نه ۱۱۰ جواب می داد نه پلیس راه . حتی پیگیری دوستان از تهران هم جواب نداد . انگار اون تیکه از جاده ته دنیا بود و ما هم فراموش شدگانی که حتی شبکه معظم خبر لای اخبار فلسطین و عراق برامون تره هم خورد نکرد .

کفش مناسب و اینکه مثل همیشه به قول مامان مثل کولی ها کوله پشتی همرام میبرم باعث شد که در ساعت ۱۸ سفر بزنیم به جاده و تا امامزاده هاشم پیاده بریم و بازم غیرت هلال احمر که  من و همسفرم رو سر پیچ آخر سوار کرد  و از اونجا هم با یه کامیون خودمونو تا سه راه تهران پارس رسوندیم .

اسم اینو میشه چی گذاشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این مملکته آخه ؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:48  توسط باهار بی نارنج  |