تبليغاتX
تا اطلاع ثانوی تعطیل است

تا اطلاع ثانوی تعطیل است

اراجیف باهار نارنج

 

هر قدر مضحک
هر قدر باور نکردنی
هر قدر بی منطق

 

اما

 

باز

تو خدای منی

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 6:50  توسط باهار بی نارنج  | 

 

گور بابای اینترنت و جی میل وقتی هیچ ایمیلی از تو ندارم

گور بابای تکنولوژی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:59  توسط باهار بی نارنج  | 

 

مثل زنی که جنین مرده اش را به خوردش داده باشند

همه ی خاطره هام با تو را

استفراغ می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 17:19  توسط باهار بی نارنج  | 

 

نگاه کردن به تو آسان نیست
چراغ را خاموش کن
در تاریکی اتاق
فکرهام
مثل یک جریان سیال
روی دود سیگار تو سوار می شوند
سقف پر می شود
از اسلیمی های اژدری

می ترسم
از شمسه ای که نام تو را در آغوش نگیرد

می ترسم از شرفه ها
از این همه فیروزه و لاجورد
بی نگاه تو

دستهام رد پای تو را گم میکند
لای این همه برگ و بوته
می ترسم
از زندگی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 9:44  توسط باهار بی نارنج  | 

من

با موهای بلند فر شده

روبه روی خودم ایستاده ام

و تو با قیچی

به جان خاطره هایم می افتی

ریز ریز

می شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 22:29  توسط باهار بی نارنج  | 

عزیزم
هیچ حرف جدیدی نیست
هنوز همان خبرهای همیشگی
همان جنگ اعدام تجاوز بمب
هنوز همان بچه های بی مادر
من ؟
خوبم
با همان حرفهای قدیمی
همان دوستت دارمها 
اینجا هیچ چیز سر جای خودش بند نمی شود
مثل تو
مثل دل من
و
هیچ چیز عوض نمی شود
مثل حرفهای تو
مثل گلایه های من

باقی بقایت
مادر

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 22:51  توسط باهار بی نارنج  | 

 

سری به وبلاگ حامد زدم . سالگرد گرفته بود و از این حرفها . بهانه ای شد برای اینکه به فکر بیفتم من کی وارد این دنیا شدم . یادم نیست دقیقا با پدیده ی وبلاگ نویسی کی آشنا شدم یا باعث و بانیش که بود . همین یادم هست که با چند تا از دوستان جمع شدیم که درباره ی اوضاع روز و مسائل اجتماعی چیزهایی بنویسیم . تازه از دانشگاه بیرون خزیده بودیم و همه جای سر و بدنمان بوی سیاست می داد . آن هم ما که کتک خورمان ملس بود و به قول امروزی ها انقدر ستاره داشتیم که ژنرال شده بودیم  . القصه ما هم آلوده شدیم . اولین وبلاگم با همین نام در پرشین بلاگ بود که آن موقع انقدر قرطی بازی نداشت و تازه کسی هم نبود که جلویش شاخ بشود . یک بلاگ اسپات بود که آن هم انقدر اوایل سر فونت فارسی اذیت میکرد که عطایش را به لقایش ترجیح می دادی . پس در صحنه بی رقیب سعادت نصیب پرشین بلاگ شد و ما خود را به ثبت رساندیم در آدرس www.ninahagen.persianblog.com  که اگر سری به آن بزنید یک آثاری از آن باقی مانده از جمله کامنت های همین برادر حامد . این نشان قدمت دوستی که  بگویم این برادر مرا به چه دنیای زیبایی کشاند . خواسته یا ناخواسته . راجع به اسم هم هنوز آرزو به دل مانده ام یکی بیاید بگوید فلانی من فهمیدم منظورت همان نینا هاگن تورن نویسنده ی روس است که زمان استالین زندانی شد . بماند . آرشیو را که باز کردم دیدم اولینش اسفند 82   است . این یعنی من هم کم کم دارم سن وسالی به هم می زنم .  

بعد از اداهای پرشین بلاگ جل و پلاسمان را بردیم توی بلاگ اسپات که حالا بهتر با فارسی راه می آمد و شدیم بهار نارنج www.bahar-narenj.blogspot.com    الان که لینکهای آنجا را مرور می کنم  می بینم زیاد فرقی نکرده . فقط تعدادی از نوشتن پشیمان شدند و در دکانشان را تخته کردند مثل نیالا . 

از اولین وبلاگهایی که خواندم ایگناسیو بود مال کیوان حسینی که او راهی شد برای رسیدن من به حلقه ی ملکوت و یافتن وبلاگ باسی نازنینم در حضور خلوت انس.  بعد حمیدرضا سلیمانی با کلاغی که هیچ وقت به خانه اش نرسید یار ثابت شد که با حوصله می خواند و نظر می دهد . اواسط کار برادر حامد مژده داد هین که نگار می رسد و امید با لحظه های فراموش نشدنیش رسید و بعد از توی کامنتها رفیق سفر رفته شان زانیار و و سایر رفقایشان که آخریش همین سیرپرست خودمان است .

دوستان دیگر هم بودند . زاغچه - سورمه - داوود - برزخ - ستوده ی فومنی - سودارو  - سان جونم - دومان برادر عزیزم - آیلا - مدادسیاه - فروه و جنسیت گمشده .

بلاگفا که آمد و دکتر امید که آدرسش را از آن گرفت من هم وسوسه شدم دوباره خانه را عوض کنم . این بار شدم بهار نارنج بلاگفایی http://baharenarenj.blogfa.com

. این وبلاگ بر سر جریاناتی بسته شد و من این بار دوباره برگشتم به همان نینا هاگنی که اول بار با همان آمده بودم . http://ninahagen.blogfa.com  و یک زن یک حس یک نقطه ای الان منظور نظر شماست تکامل یافته ی همان جنگولک بازیهایی سیاسی است که با گرم و سرد شدن مغز این کمترین توی آفتاب داغ روزهای تابستان تهران  و زمستانهای سردش  تبدیل شد به ویترینی برای شعر گونه هایی که می بینید و تحمل می کنید .

از روزی که پا اینجا گذاشتم که سخت ترین روزهای زندگیم و کشمکش هر روزه با زندگی متاهلی و دفن کردن ذره ذره یک عشق و تبدیل شدن عزیزم و جانم به مرتیکه زنیکه شدن بود تا روزهای ابتدای طلاق و بی عتمادی و حس شکست و هجوم کفتارهای دور و برم برای تصاحب یک هلوی راحت الحلقوم تا الان که در خدمت  شما هستم و همه چیز دنیا را بوسیدم و داده ام به نفر بعد که حالش را ببرد ، همین دوستان با حرفها شوخی ها غرغرها ایمیلهای عاشقانه ! و آفرین گفتنها و زنهار دادنهاشان بهار نارنج را سر پا نگه داشته اند .

این پست شاید به گونه ای ادای دینی باشد به تمام این عزیزان . و شاید هم اعترافات پنج گانه ی من باشد که این روزها نثرم هم مثل شعرم مزه ی زهر مار می دهد .

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:0  توسط باهار بی نارنج  | 

مي دانيد:

 

اسم من

به هيچ گلي شبيه نيست

نمي شود جور ديگري صدام کرد .

اسمم

تنها برازنده ي يک روح وحشي سرگردان است

يا سرباز از جنگ برگشته اي

که دنبال يک تکه آرامش

توي دل هر زني ستاره مي کارد .

 

من هنوز به عشق خوشبينم

و گاهي

وقتي مست نباشم

دلم برايش تنگ مي شود .

 

پاکت سيگار که پر باشد

حال من هم خوب است

 

من مي ترسم

ميان اينهمه آدم

اين همه اسم

پيدام نکند

 

من همنام باکره هاي اورشليم

سارا هستم 

 

 

دير جنبيدم خيلی ها را که می خواستم دعوت کنم بقيه مهمان کرده بودند : سودارو و زانيار و بقيه ...

من فروه و داود  ومانی مقدم و حميدرضا سليمانی و آيلا را صدا ميکنم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:50  توسط باهار بی نارنج  | 

 

منم به مهمانی دعوت شدم . کارت منو دکتر امید نازنین  فرستاده . در اولین فرصت که همین فردا باشه در این محل ۵ خصوصیت از بهار نارنج که شما نمیدونید رو می خونین .

پ.ن : خیلی مهمه مثلا !

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:26  توسط باهار بی نارنج  | 

هیچ کس
مرا به خیابان خیس
مهمان نمی کند
به قهقهه بعد از سر خوردن روی برف
به یک قهوه ی گران و بد مزه
به کنج کافه تئاتر
سرخه بازار
به یک فیلم از مهرجویی یا بیضایی
یک نهار توی رستوران گیاهی باغ هنر

پیر شدم ؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 10:32  توسط باهار بی نارنج  |