تبليغاتX
تا اطلاع ثانوی تعطیل است

تا اطلاع ثانوی تعطیل است

اراجیف باهار نارنج

 

پــــــــر کــن پیـــــــــالــه را...

کین جام آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد.
این جام ها ــ که در پی هم می شود تهی ــ
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و ابم نمی برد!
                      

من با سمند سر کش جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
 تا دشت بی کران اندیشه های گرم 
 تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی 
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یاد ها.....
دیگر شراب هم 
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
انجا ببر مرا که شرابم نمی برد !
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد !
                                    
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل :که آب ...آب !
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
                                       پر کن پیاله را..........

فریدون مشیری نوشت و ما هزار بار با خواندنش آن را سرودیم

دوباره

ده باره

صد باره

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 20:22  توسط باهار بی نارنج  | 

تو یک شعر بلندی
در کوتاهی جملات من
حیف می شوی

 
برگرد
به شیراز
قرن هشتم

من برای تو هیچم
در تمام طول تاریخ
من کلمه برای تو کم می آورم

فقر
گاهی گریبان یک شاعر را
توی شعرش هم رها نمی کند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 19:39  توسط باهار بی نارنج  | 

 

ساکت شدم

ولی سکوت هم

فایده ای نداشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 21:8  توسط باهار بی نارنج  | 

دیروز
روزه ی سکوت
فردا
هیچ

از هجوم کلمه به تو پناه می برم

روزهای تلخیست . من طعم گس پاییز میدهم . بی آغوش  .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:25  توسط باهار بی نارنج  | 

من مادر پست مدرنتان بودم

و شما در فاضلابهای بیمارستانی

همراه باند و سرنگ و خون

مدفون شدید

چه رویایی

کودکان بدون مادر

شیرینکهای من

هذیان

بعد از زاییدن دو پاره گوشت

بعد از زاییدن تکه تکه خون

من

مادر بدون کودک

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 13:11  توسط باهار بی نارنج  | 

 

یک قطره بدیم و نام باران بردیم

ده بار شتر زیره به کرمان بردیم

موریم که از حراج اندام ملخ

یک تکه ی پا نزد سلیمان بردیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 8:6  توسط باهار بی نارنج  | 

جان جهان دوش کجا بوده ای ؟
می غلطم در دل ما بوده ای

آه که من دوش چه سال بوده ام
آه که تو دوش که را بوده ای

زهره ندارم که بگویم تورا
بی من بیچاره کجا بوده ای

رشک برم کاش قبا بودمی
چون که در آغوش قبا بوده ای

آینه ای رنگ تو عکس کسیست
تو زهمه رنگ جدا بوده ای

رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بوده ای

 

خیلی از اشعار ادبیات عرفانی ما به طنز شبیه میشه . مثلا این شعر رو اگر جدا از صدای اهورایی استاد و بدون توجه به حضرت مولانا  بخونیم چی دستگیرمون میشه ؟

معشوقه هوسران که معلوم نیست تو بغل کی بوده و الانم عاشق ابله داره میگه نه عزیزم به گمانم در حرم لطف خدا بوده ای ..... با ادبیات نسل سوم به طرف می گن چی ؟

پ.ن : من با این قطعه سالها زندگی کردم ولی این برداشتها مال شبهای چرت و پرتی خوابگاهه دیگه آدم بی کار و شب و تنهایی و خرخر ۶ تا آدم .... 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 7:30  توسط باهار بی نارنج  | 

 

الان ۷ میلیاردیم

بگو ۷ میلیارد هم توی این چند ده هزار سال زنان زاییده باشند

نئاندرتالها را هم فاکتور بگیر

از لوسی به این طرف

خدا

بین این همه آدم

بگذار من تو را نپرستم

بی خیال من شو !

من را نشمار .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:4  توسط باهار بی نارنج  | 

نباشی
شاعرم
باشی
آبستن

تکرار می شوم
هر روز
در اتاق خواب و آشپزخانه
در داستانهای کودکم
در جورابهای نشسته
تکرار می شوم
صبحانه نهار شام

بی هیچ بدعتی
همان پیامبر دیروزم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 18:7  توسط باهار بی نارنج  | 

مادربزرگ

من عاقبت به خیر نشدم

گناه از من بود  ؟

یا خدا حواسش به تو نبود ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:11  توسط باهار بی نارنج  |