رهات کنم کجا می روی ؟
باز هم پرسه میزنی در هوای لبهام .
ببخشید
انگار جلد من شدی آقا !
اراجیف باهار نارنج
رهات کنم کجا می روی ؟
باز هم پرسه میزنی در هوای لبهام .
ببخشید
انگار جلد من شدی آقا !
آبان که بیاید تنم را به خزر می سپارم
زادنم با تابستان باشد
پاییز در آغوشم زرد نمی شود ؟
من که پر پر می شوم توی دستهات
پیچک هم که باشم به بالای تو می رویم
ماه هم که باشم
به اندام تو می تابم
به دوش می کشی هر چه خاطره را
دفنشان که می کنی رویش ارکیده می کاری
صدات خنکای صبح پاییز است
من نان گرم بگیرم
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
م.امید
دنبالت می گردم
من جوانه زدم
روشن شدم
مست از صدایی شدم که از من نبود
دور بود و هیچگاه به ابتذال همخانه بودن نمی نشست
چون معبدی در قله ی کوه
و من افلیج نذر شفا کرده ام
سرم را که خم کردم برای دیدنش
هزار تبر تشنه ی گردنم شد
و هزار زن در خوابم
کودکشان را سر می بریدند
من روشن بودم از تو
خورشید شدی و من شمعهام را فروختم
سیاهی کجا بود که ریخت به دلم و شب بود
تو غروب کرده بودی در چشمهام
از من دور بودی
کدام زن تو را زایید ؟
به کدام نیت شیر خوردی ؟
آشوب آشوب آشوب
چه طوفانیست در دستهات
من را به خانه نمی بری ؟
خیابان که خانه نمی شود برای دلم
تب کردم باز ؟
تو که نبودی با شراب کدام شهر پاشویه ام دادند ؟
شیراز که تو را زاد می داند الان کجایی ؟
بهار که باشم چه فایده ؟
شاعریم را دور بیندازم
صورتم را خوره ببرد
هیچ اتاقی با یاد تو گرمم نکند
اسمت هی توی دلم خودش را به دار می کشد
بمیری خونت را گردن می گیرم
شاعر هم نیستم آقا
دفتر پاره شد
برگه هایش اشتباهی به هم چسبید .
این تب و درد است که می خواندم
ناله ی سرد است که می خواندم
در دل این شهر پر از زمزمه
نعره ی مرگ است که می خواندم
تلاش آن روز ها بود برای قافیه سازی با صوت و لحن در کلاس ادبیات و من یکه جلوی دبیر که میشود درد و سرد و مرگ را قافیه آورد . و این حرف توی کلاس ادبیات یک جور فحش ناموسی حساب می شد آن روزها . کی بود ؟ ۱۳۷۴ به گمانم !
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
باشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن کآن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد
از برق این زمرد رو دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
واقعا باید پای این شعر اسم شاعر رو نوشت ؟ از تک تک حروف داره صدای مولانا میاد
بر روی من بی دل بیچاره بریزد
شاید صنمی آید و این خانه بسازد
روزی به زمین خورده و پیمانه بریزد
صبحدم بانگ و نوا از گل و گلشن برخواست
گویی این قافله دارد دو نخ از پیرهنت
نخ اول به تن بید که مجنون گردید
نخ دوم به تن کوه که شد خاک رهت
سیاه مشقهای دوره دبیرستان
نگاه تو به یک جنگ جهانی می مانست
بکشی مرا راحت می شوم
تیر خلاص نه آتش بس
این همه خون برای چیست ؟
آغوش تو امنیت است .
خدا پیامبری مبعوث کرد
در رقابت با زنی
که به کودکش شیر می داد