تبليغاتX
تا اطلاع ثانوی تعطیل است

تا اطلاع ثانوی تعطیل است

اراجیف باهار نارنج

هراس از همبستری تو را تنها من نداشتم

خدا هم می ترسید

کسی تورا کشف کند .

کسی تو را فتح کند

بر آشفت  رقصید  آواز خواند

تو مسیح را بار گرفتی .

*

نگات که می کنم می میرم

تو می آیی به مرده من می خندی

زنده می شوم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:11  توسط باهار بی نارنج  | 

 

گم که می شوم  لای موهات

هیچ کس دلش نمی آید پیدام کند

شاید اصلا هیچ کس دنبال یک شاعر گمشده نمی گردد

مهم نیست !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 17:55  توسط باهار بی نارنج  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 10:40  توسط باهار بی نارنج  | 

.

خدا هم خسته می شود
بعد فرشته ها
مثل شبان داستان موسی
می آیند کنارش می خوابند
هی مشت و مالش می دهند 
بدنش را لوسیون می مالند
خدا خمیازه می کشد
دستش را می گزارد زیر سرش 
و ۵۰ هزار سال می خوابد 
و می شود  ICE  AGE   

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 0:30  توسط باهار بی نارنج  | 

چرا حتي با كفشهاي پاشنه بلند
باز هم در برابر بلندي شعرهات
احساس حقارت مي كنم ؟
راستي چند بار به ارتفاع قد تو سقوط كردم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 23:50  توسط باهار بی نارنج  | 

دچار توهم گنگی شده ای

از ياد دختر همسايه در روزهای بيقرار تابستان

نه گمانم که عاشقی

در من روزی را میبینی زیر قلاب کمر پدر

در هوس شره های سیاه مار دوش ۱۷ ساله

نه

باور نمی کنم

مرا که نمی بینی

در چشمهات هزار زن شبیه او نشسته اند و زل می زنند به من

اشتباهی آمدی آقا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:19  توسط باهار بی نارنج  | 

خودکار ندارم

می روم بیرون

به جاش سیگار میخرم

تا برسم خانه

سیگار هم ندارم .

از یادم نروی ؟

"""

بعضی وقتها مثل خدا می شوم

شعری توی ذهنم هست

خودکار ندارم

فراموشش می کنم

تکه تکه یادم می رود

مثل خیلی ها که از یاد خدا رفتند

مثل من

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 22:56  توسط باهار بی نارنج  | 

فراموش كه مي كنم
گم مي شوم
تو هم نيستي كه دنبالم بگردي
من مي مانم و يك شهر
كه هيچ خيابانيش را نمي شناسم
فراموش كه مي كنم
تهران هم از يادم مي رود

فراموش كه مي كنم
انگار درونم خالي مي شود
هر چه خاطره
هر چه حرف
بايد پاك كنم
تهران تكه تكه محو مي شود

 شیراز اما یادم میماند

و

امامزاده داوود که نرفتیم

حسرتش ماند

 بهار هم  تمام شد

تو هم رفتی (نه اینکه نباشی ! هستی ولی نه در کنار من . نه در خیال من !) 

یاد جاهایی که نرفتیم هم مرا رها نمی کند .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 19:17  توسط باهار بی نارنج  | 

تب که کردم

مادر ملافه ها را شست

پنجره ها را باز کرد

همه جا را بوی تند اسفند پوشاند

ناتوان تر از آن بودم

که نگذارم

ملافه ها به جای بوی تو بوی یاس میدهند

از بهترین مارک بازار

و من یادم مانده که فردا تو سی ساله خواهی شد

تولدت را در کدام بستر به آتش میکشی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 19:33  توسط باهار بی نارنج  |