تبليغاتX
یک زن یک حس یک نقطه

یک زن یک حس یک نقطه

این وبلاگ برای مدتی به یوسف اجاره داده شد.

سیب ها مرا چیدند

و باد

 مرا از خاطره ی باغ

جارو کرد

 

نمی شود خندید و وانمود کرد هیچ اتفاقی نیفتاده وقتی آدمم که تف به ذات آدمیت گه کشیده که فقط به درد همان چند سیر حلوای میت می خورد و قبرستان و وسلام و علی عباد الله الصالحین، السلام علیکم و رحمه الله و برکاته. بخندی که عرضه نداری حتی خودت را خلاص کنی بدبخت. آویزان همین زندگی مانده ام که آویزان تو مانده. خاک بر سرم بکنند که برفهای یخچال علم کوه آب شد و من ماندم و یک بطری ویسکی خالی و تو که می خندی که بیچاره مردن توی کار تو نیست. ادای مرده ها که می توانم در بیاورم. گریم می کنم خودم را شکل دزدمونا و می نشینم که یک اوتلوی خری پیدا شود به رمانتیک ترین و احمقانه ترین شکل ممکن چوب بکند توی ماتحتم. فقط بی زحمت آن دو خط بالا را بدهید بنویسند روی سنگ مزارم که بعد بدهیم کامیون از روش رد بشود که بعد بشود باهاش مظلوم نمایی کرد. تف به قبر پدر همه تان که کله ی همه ی سگ های دنیا دارد توی دیگ من قل میزند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:6  توسط باهار نارنج  | 

 

سیب ها

مرا چیدند

 

پ.ن: این شعر را از ایمیل باهار دزدیدم. برای آنهایی که هنوز به امید باهار اینجا سر می زنند.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:25  توسط باهار نارنج  | 

 

به نظر شما نقش تاریخی سیاسی و مبارزاتی عسگر گاریچی در نهضت مشروطیت چیست؟

 

پ.ن: به نظر شریفتان عسگر گاریچی معاصر چه کسی می تواند باشد؟

پ.ن ۲ : به خاطر دوستعلی  + عزادارم شدید !

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:15  توسط باهار نارنج  | 

 

یوسف بودن خیلی خوب است به شرطی که زلیخایی هم باشد که وقتی تو از بیعرضه گی و یا شاید اشکال مکانیکی  زده ای از دستش در رفته ای باعث شهرت تو توی تاریخ بشود.

 

*در راستای اعتراض عزیزانی که دلشان باهار میخواد :
باهارنارنج، دو سال پیش در چنین روزی:

تب دارم

با معده خالی

و در خانه فقط سیگار هست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:51  توسط باهار نارنج  | 

 

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه

ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود

گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم

تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم

با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم

اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو

هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم

تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو

چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم

بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من

ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم

دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم

هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم

دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی

تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم

لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من

شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم

"مولانا"

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:21  توسط باهار نارنج  | 


لطفا نگران من نباشید. حالم خوبه.

 یوسف

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:21  توسط باهار نارنج  | 

باز هم نوشته ای توی وبلاگستان باعث شد که دوباره خودم رو سیبل حملات برادران عزیز و جان بر کفم بکنم.

به نظر شما فلسفه ی حجاب چیه و چرا اغلب ادیان زنها رو وادار به رعایت پوشش خاصی میکنن که تقریبا تمام بدن اونها رو بپوشونه؟ و چرا تا زنها میان تو اجتماع تمام آقایان وااسفاها میزنن که ای داد اخلاق از دست رفت و امنیت اجتماعی ال شد و بل شد؟

من امروز میخوام از ظلم تاریخی که نسبت به مردها شده حرف بزنم. از تهمت و بهتانی که در طول تاریخ به ما مردها زدن و ما رو دستمایه این ستم چندین هزار ساله به زنها کردن. خانمهای عزیز لطفا به دور و بر خودتون نگاه کنید. آیا پدر شما فرد رذل و خبیثیه؟ برادرتون چطور؟ آیا اون هیچ وقت سعی کرده وقتی توی حمام هستید در رو بشکنه و با دوستاش بریزن سرتون ؟ در اطرافتون چند نفر رو میشناسید که پدرشون بهشون تجاوز کرده باشه؟ چرا این چیزا رو میگم؟ احتمالا شما هم خبر مرد اتریشی رو شنیدین که دخترش رو حبس کرده و از اون ۶ تا بچه داره! با کمال تعجب دیدم بعضی از دوستان سریع حمله کردن که این نتیجه آزادی در غربه و چقدر اخلاق در اونجا سقوط کرده و فلان و بهمان! البته اینقدر منصف هستن بعضیهاشون که بگن مشابه این قضیه تو ایران گل و بلبلمون هم اتفاق افتاده.

حالا این بحث چه ارتباطی به به ظلم به مردها داره؟ میگم بهتون. یه پست بهار نوشته بود که جلوگیری از ارتقا آلت تناسلی مردان. یادتونه ؟ من به باهار خرده نمیگیرم چون اون هم دقیقا راهی رو رفته که عوامل جمهوری اسلامی میخوان القا کنن.

من به عنوان یه مرد از نظر شهوت جنسی نه چیزی کم دارم نه خدای نکرده از کمر افتادم ولی اینقدر فهم و شعور و درک دارم که اگر بخوام ارتباط جنسی با کسی داشته باشم باید از چه راهی وارد بشم. من و اغلب آدمهایی که دوروبر من هستن نه هیزن نه چشم چرون نه از روی لباس سایز اندام همکارای زنمون رو حدس میزنم. من یک مرد ایرانیم با تمام محدودیتها و عدم آزادی جنسی ولی توی یه کوچه خلوت نمیپرم روی زنی که جلومه.  خانمهای عزیز من یک حیوون نیستم همون طور که اغلب مردهای دور و بر شما هم حیوون نیستن . بیمار جنسی هم نیستم. من یه آدم معمولیم با تمام هیجانات جنسیم که البته میتونم کنترلشون کنم. هم توی سواحل مدیترانه که وفور نعم الهیه و هم توی شهر مقدس قم کنار حرم با انبوه خواهران آماده به صیغه.

 متاسفم که عده ای برای اینکه روی سر زن گونی بکشن از آلت تناسلی ما مردها مایه میزارن. به همون اندازه که فساد جنسی توی مردها هست توی زنها هم هست. زنها هم میتونن برن کلاس دفاع شخصی یا اینکه اسپری فلفل تهیه کنن. ضعف جسمی زن یه جبر تاریخی نیست. چرا زنهای روستایی ده تای ما رو حریفن؟ چون تحرک دارن و بدنشون ورزیده میشه.

حالا که سیستم آموزشی ما در جهت وسیله قرار دادن زن داره جلو میره و حتی کتابهای درسی رو هم دارن تفکیک میکنن و به ما مردها میخوان به زور القا کنن که زن یه موجودیه که تا دیدیش باید بکنیش وظیفه ی ماست که بچه هامونو درست تربیت کنیم. بهشون یاد بدیم که یک انسان تشکیل شده از غرایز گوناگون یه یکیش غریزه ی جنسیه . و همون قدر  که خودش حق داره هر چی دوست داره بپوشه و هر دینی که قبول داره داشته باشه طرف مقابلش هم همون حقوق رو داره و اگر ما جلوی بچه هامون به خانوم هی نگیم که اون دختر خالش چقدر جلفه که هی صورتی و سبز و زرد میپوشه و یه جاییش میخواره بچه ی من هم یاد نمیگریه که به هر خانومی که ماتیک قرمز زده بود به چشم جنده ی بالفطره نگاه کنه و به خودش حق بده یه ویشگونی هم از طرف بگیره.

پ.ن: چه منبری رفتم ها! امیدوارم منو ترور نکنن. از کلیه علیا مخدرات فی می نیست تقاضای حمایت دارم فورا!

پ.ن ۲: تکلیف پسرهایی که مورد تجاوز قرار گرفتن چی میشه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:47  توسط باهار نارنج  | 

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟

یوسف

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:45  توسط باهار نارنج  | 

انگار اینجا کسی زیاد از من خوشش نمیاد. انگار که خونه ی قدیمی آجر بهمنیه دختر خوشگله ی کوچه رو فروخته باشن به یه سبیل کلفت نخراشیده زبون نفهم. من زیاد باهار رو نمیشناسم. مدت زیادی هم نیست که باهاش آشنا شدم. اگه اون نمیخواد بنویسه یا بهتر بگم نمی تونه بنویسه به ولای علی تقصیر من نیست. من فقط خواستم چراغ این خونه روشن باشه ولی اگه با نوشته هام حال نمیکنین ...

میتونم برم بساطمو جای دیگه پهن کنم
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:17  توسط باهار نارنج  | 

جریان دستگیری خدیجه مقدم را به حتم دنبال کرده اید. کاری به ماوقع داستان ندارم. حرفی که همسر او زد من را برانگیخت که چند سطری بنویسم.

وقتی خانم مقدم را بردند دستبند به دستش زدند. همسرش کفت: باید بر دستان این زن بوسه زد!

چند مرد را میشناسید که این گونه از زن خود ستایش کند؟ زنی که باعث شده همسرش در این سن و سال دائما یک پایش در کلانتری باشد و یک پایش در دادگاه و زندان؟ چند مرد میتواند این گونه در مقابل جامعه مرد سالار ما بایستد و بگوید به پاس خدماتی که این زن برای همجنسهایش انجام داده باید بر دستانش بوسه بزنیم؟

دکتر شریعتی که مرد احسان فرزند بزرگش جوان تازه بالغی بود. حالا همه بچه ها به سروسامان رسیده اند و هرکدام در رشته ای صاحب نظرند و اینها به هنر پوران بود که تحمل کرد این همه سال زندانی کشیدن و نبودن شوهر را و سرآخر هم مرگش را و کم نداریم زنانی که در این دوره تمام سختی های زندگی این مردهای سیاست پیشه را به دوش میکشند. مطمئنم که چمدان دلاری در کار نیست. همسران مردان زندانی خودشان مرد خانه شان میشوند و تمام افتخارات اوین رفتن را میگذارند برای آقای همسر. همسر گنجی را یادتان هست؟ واقعا چند تا از این مردها بعد از آزادی جلو چشم دیگران بوسه ای بر این دستها زدند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:12  توسط باهار نارنج  |